روایت جانسوز منوچهر هرمزپور از دیدار با مادر شهید گچسارانی

معاون بنیاد شهید و امور ایثارگران استان کهگیلویه و بویراحمد روایتی جانسوز و البته جالب و شنیدنی از دیدار با یک مادر شهید در شهرستان گچساران دارد.

پایگاه خبری تحلیلی یاسوج ۴۹_ منوچهر هرمزپور، معاون بهداشت و درمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان کهگیلویه و بویراحمد روایتی تأمل برانگیز از دیدار با یک مادر شهید دارد.

گاهی در زندگی، اتفاق‌هایی رخ می‌دهد که شاید در نگاه نخست ساده و اتفاقی به نظر برسند، اما سال‌ها در گوشه ذهن و عمق وجدان انسان باقی می‌مانند؛ اتفاق‌هایی که آدمی را به فکر فرو می‌برند و معنای واقعی مسئولیت، انسانیت و خدمت را به او یادآوری می‌کنند.

خاطره پیش رو، روایت دیداری ناخواسته اما فراموش‌نشدنی با مادری است که عزیزترین دارایی زندگی‌اش، فرزندش، را در راه میهن تقدیم کرده بود؛ مادری که روزگار، قامتش را خم کرده و ناتوانی و تنهایی، روزهای سالخوردگی‌اش را دشوار ساخته بود.

این روایت را منوچهر هرمزپور، معاون بهداشت و درمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان کهگیلویه و بویراحمد، از سفر خود به شهرستان گچساران و دیدار با مادر یکی از شهدای والامقام بازگو می‌کند؛ دیداری که برای او به خاطره‌ای ماندگار و درسی بزرگ از مسئولیت در برابر خانواده‌های شهدا تبدیل شد.

دعوتی که از پیش برنامه‌ریزی نشده بود

آن روز برای شرکت در یادواره شهدای ارتش استان کهگیلویه و بویراحمد به گچساران رفته بودیم. مراسم به پایان رسیده بود و در حال خروج از سالن بودیم که رو به حاج آقا خرم‌روز، مدیرکل وقت بنیاد شهید و امور ایثارگران استان، کردم و گفتم:اگر فرصت داشته باشیم، خوب است به دیدار یکی از مادران شهدا برویم و از نزدیک جویای حال و وضعیت درمانی او شویم.

با آقای حسینی، رئیس وقت بنیاد شهید گچساران، که در همان یادواره حضور داشت، تماس گرفتم و از او خواستم مادری بیمار و زمین‌گیر را معرفی کند تا به دیدارش برویم و از نزدیک در جریان وضعیت زندگی و درمانش قرار بگیریم.

ایشان گفتند شاید بهتر باشد با توجه به خستگی برنامه‌های آن روز، این دیدار را به فرصت دیگری موکول کنیم؛ اما پاسخ من روشن بود من از دیدار مادران و پدران شهدا خسته نمی‌شوم. اگر زحمتی نیست، هماهنگی کنید تا به دیدار یکی از این عزیزان برویم.

هماهنگی انجام شد و راه افتادیم از میان کوچه‌پس‌کوچه‌های یکی از محله‌های قدیمی گچساران گذشتیم تا به خانه‌ای رسیدیم که قرار بود میزبان دیدار ما با مادر یک شهید باشد. چند بار در زدیم، اما کسی در را باز نکرد. برخی احتمال دادند که شاید کسی در خانه نباشد و بهتر است دیدار را به زمان دیگری موکول کنیم.

اما دلم نمی‌آمد بدون آنکه از وضعیت این خانواده خبری بگیریم، برگردیم. از یکی از همسایه‌ها پرسیدم از خانواده شهید این خانه خبری دارید؟ همسایه با اندوه پاسخ داد: مادر شهید کسی را ندارد. فرزندش شهید شده و دخترش هم از دنیا رفته است. حالا پیش نوه‌اش زندگی می‌کند، اما کمتر به او سر می‌زنند. برایش پرستار گرفته‌اند.

شنیدن این جملات، دلم را به درد آورد. مادری که روزی فرزندش را با هزاران امید پرورش داده و سرانجام او را در راه وطن تقدیم کرده بود، اکنون در روزگار پیری و ناتوانی، با تنهایی دست‌وپنجه نرم می‌کرد تصمیم گرفتیم هر طور شده، او را ببینیم.

اتاقی در گرمای طاقت‌فرسای تابستان

کمی بعد، زنی به سمت خانه آمد، درِ حیاط را باز کرد و خود را پرستار مادر شهید معرفی کرد وارد حیاط شدیم و سراغ مادر را گرفتیم. هنوز نمی‌دانستم پشت درهای آن خانه چه صحنه‌ای انتظارمان را می‌کشد.

به سمت درِ اتاق رفتیم. در باز شد و ناگهان با صحنه‌ای روبه‌رو شدم که هیچ‌گاه از خاطرم پاک نخواهد شد در گرمای طاقت‌فرسای تابستان گچساران، بخاری اتاق تا آخر روشن بود!

مادر شهید، رنجور و ناتوان، به‌سختی خود را به نزدیکی در رسانده بود؛ گویی چشم‌انتظار کسی بود که از راه برسد، دستش را بگیرد و او را از آن وضعیت نجات دهد دیدن آن صحنه، قلبم را فشرد حاج آقا خرم‌روز نیز با مشاهده وضعیت مادر شهید به‌شدت ناراحت شدند.

با ناراحتی از پرستار پرسیدم چرا بخاری در آن گرمای طاقت‌فرسا روشن است و چرا وضعیت نگهداری از این مادر به این شکل است. انتظار می‌رفت کسی که مسئولیت مراقبت از او را پذیرفته، بیش از هر چیز به سلامت، آسایش و شرایط زندگی‌اش توجه کند.

پرستار در پاسخ گفت باید با نوه مادر شهید صحبت کنیم شماره تماس نوه را گرفتم و با او تماس برقرار کردم. از شدت ناراحتی، با لحنی جدی و قاطع از او خواستم که صبح روز بعد به بنیاد شهید مراجعه کند تا درباره وضعیت مادر و چگونگی رسیدگی به او گفت‌وگو کنیم.

آن لحظه، بیش از هر چیز احساس شرمندگی داشتم؛ شرمندگی از اینکه مادری که عزیزترین دارایی زندگی‌اش را در راه دفاع از این سرزمین تقدیم کرده بود، در روزگار پیری و ناتوانی، با چنین شرایطی روبه‌رو شده بود.

با خودم فکر می‌کردم که آیا حق این مادر، پس از آن همه فداکاری و گذشت، چیزی جز آرامش، احترام، محبت و رسیدگی شایسته است؟

شاید شهید، ما را به خانه مادرش دعوت کرده بود!

ما آن روز برای شرکت در یادواره شهدای ارتش به گچساران رفته بودیم. هیچ برنامه‌ای برای دیدار با آن مادر نداشتیم. قرار نبود در مسیر بازگشت به آن خانه برویم یا از وضعیت زندگی او باخبر شویم.

اما اتفاق‌ها به‌گونه‌ای رقم خورد که به خانه‌اش رسیدیم؛ خانه‌ای که در آن، مادری رنجور و چشم‌انتظار روزگار می‌گذراند.

از آن روز تاکنون، بارها با خود اندیشیده‌ام که شاید شهید، ما را به خانه مادرش دعوت کرده بود؛ شاید قرار بود از این طریق، حال مادرش را ببینیم و برای بهبود وضعیت زندگی او قدمی برداریم.

نمی‌دانم این دیدار را چگونه باید معنا کرد، اما یک چیز را به‌خوبی می‌دانم آن روز، در آن خانه و در کنار آن مادر، درسی گرفتم که هرگز فراموش نمی‌کنم.

درس آن روز، درباره معنای واقعی خدمت بود.

خدمت به خانواده شهدا، تنها به حضور در مراسم یادبود، سخنرانی درباره ایثار و فداکاری یا انتشار پیام‌های مناسبتی خلاصه نمی‌شود. خدمت واقعی آنجاست که درِ خانه این خانواده‌ها را بزنیم، پای صحبتشان بنشینیم، از مشکلاتشان باخبر شویم و برای رفع نیازهایشان قدمی برداریم.

گاهی یک دیدار ساده، یک پیگیری به‌موقع یا یک اقدام کوچک می‌تواند باری از دوش انسانی بردارد که سال‌ها رنج دوری از عزیزش را تحمل کرده است.

چه‌بسا در میان پرونده‌ها، مکاتبات اداری و مشغله‌های روزمره، فراموش کنیم که در گوشه‌ای از همین شهر، مادری زندگی می‌کند که روزی جگرگوشه‌اش را برای دفاع از وطن بدرقه کرده و اکنون بیش از هر زمان دیگری به محبت و توجه نیاز دارد.

مادران شهدا را فقط در مناسبت‌ها به یاد نیاوریم

این خاطره را بازگو می‌کنم تا یادمان بماند خانواده‌های شهدا، به‌ویژه پدران و مادران سالخورده و بیمار آنان، نباید در میان مشغله‌های زندگی و مسئولیت‌های اداری به فراموشی سپرده شوند.

مبادا آن‌قدر درگیر کارهای روزمره شویم که از حال این عزیزان بی‌خبر بمانیم؛ مبادا دیدار با آنان را تنها به روزهای خاص تقویم محدود کنیم و فراموش کنیم که احترام به خانواده شهدا، مسئولیتی همیشگی است.

مادران شهدا، پیش از آنکه مادر یک شهید باشند، مادرند؛ با تمام عواطف، دلتنگی‌ها، خاطرات و نیازهای انسانی. آنان نیز در روزهای پیری به دستی مهربان، نگاهی سرشار از محبت و حضوری دلگرم‌کننده نیاز دارند.

آنان سال‌ها با خاطره فرزندشان زندگی کرده‌اند؛ با جای خالی او کنار آمده‌اند و داغی را بر دل حمل می‌کنند که شاید هیچ‌گاه به پایان نرسد. شایسته نیست که در چنین روزهایی، علاوه بر رنج فراق، بار تنهایی و بی‌توجهی را نیز بر دوش بکشند.

من باور دارم شهدا زنده‌اند و ناظر بر رفتار و کردار ما هستند. ما که در سنگر خدمت به خانواده‌های شهدا مسئولیتی پذیرفته‌ایم، باید بدانیم این مسئولیت فقط یک عنوان اداری نیست؛ امانتی است که روزی در برابر خداوند درباره چگونگی انجام آن پاسخ‌گو خواهیم بود.

شاید آن روز، شهید ما را به خانه مادرش فراخوانده بود تا یادمان بیاورد که راه او هنوز ادامه دارد؛ راهی که این بار، نه از میدان نبرد، بلکه از کوچه‌های شهر و از پشت در خانه مادران چشم‌انتظار می‌گذرد.

مادران شهدا هنوز چشم‌انتظارند؛ چشم‌انتظار دیداری صمیمانه، دستی یاریگر و قلبی که دردشان را بفهمد.

بیایید پیش از آنکه فرصت دیدار از دست برود، به خانه‌هایشان سر بزنیم؛ پیش از آنکه ناتوانی و تنهایی، رنجشان را دوچندان کند، حالشان را بپرسیم و پیش از آنکه روزی حسرت یک دیدار ساده بر دلمان بماند، قدر حضورشان را بدانیم.

شاید در میان همین دیدارهای ساده، بار دیگر به خانه‌ای برسیم که گویی شهیدی ما را به آنجا دعوت کرده است؛ تا به ما یادآوری کند که حرمت مادران شهدا، حرمت ایثار و فداکاری است و خدمت به آنان، ادای دِینی است که هیچ‌گاه نباید فراموش شود.


خبرنگار:
داریوش بهنیا

ارسال نظر

نام خود را وارد کنید
نظر خود را وارد کنید
ارسال نظر با موفقیت ارسال شد.

نظرات

x